وقتی باید اعتماد کنی
دوست عزیز،
روزی استاد از دانشجوها خواست یک تمرین ساده انجام دهند. گفت پشتتان را به بقیه کنید و خودتان را به عقب رها کنید تا کسی شما را بگیرد. بیشترشان مردد بودند. کمی خم میشدند و سریع خودشان را نگه میداشتند. دلشان قرص نبود.تا اینکه دختری آرام جلو آمد. دستهایش را روی سینه گذاشت، چشمهایش را بست و بیتردید به عقب تکیه داد. برای لحظهای همه فکر کردند قرار است زمین بخورد. درست در آخرین لحظه، همکلاسیاش او را گرفت.کلاس ساکت شد. استاد لبخند زد و گفت: «تفاوتش این بود که چشمهایش را بست. بعضی وقتها نمیشود به آنچه میبینی تکیه کنی؛ باید به آنچه حس میکنی اعتماد کنی. اگر میخواهی دیگران به تو اعتماد کنند، خودت هم باید بلد باشی اعتماد کنی؛ حتی، حتی وقتی در حال افتادنی!»
این حرف ساده به دل ایمان مسیحی نزدیک است. اعتماد همیشه با دیدنِ نتیجه شروع نمیشود؛ با سپردنِ خودت شروع میشود. خدا همیشه قبل از اینکه همهچیز روشن شود، ما را دعوت میکند قدم برداریم.
در کتاب امثال، باب ۳ آیهٔ ۵ آمده است:«با دلوجان بر خداوند توکّل کن و بر عقل خود تکیه منما.»
دوست عزیز، شاید امروز وقتش باشد چشمهایت را ببندی و یک قدم از روی اعتماد برداری.
سپاس برای دلی که میسپارد؛تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری