همه جا دارند
دوست عزیز،
پدری دربارهٔ پسرش که ناتوانی یادگیری داشت گفت: پسرم مثل بقیه یاد نمیگرفت و دنیا معمولاً برای چنین بچههایی جایگاهی قايل نیست. بعد یک خاطره تعریف کرد.روزی با پسرش از کنار زمین بازی بچهها رد میشدند. پسر مکث کرد و آرام پرسید: «فکر میکنی اجازه بدهند من هم بازی کنم؟» پدر میدانست کار سادهای نیست، اما جلو رفت و از بچهها پرسید. بازی رو به پایان بود و تیمشان داشت میباخت، با این حال بعد از کمی تردید گفتند: «باشد، بگذار بیاید.»پسر فقط از بودن در زمین خوشحال بود. لبخند میزد، حتی وقتی توپ به سمتش نمیآمد. اما در آخرین لحظههای بازی، نوبت ضربه زدن او شد. همه میدانستند ضربهاش قوی نیست. بازیکن حریف توپ را آرام به سمت او انداخت. ضربه ضعیف بود، اما هیچکس بازی را تمام نکرد.یکی توپ را طوری انداخت که او بتواند بدود، دیگری عمدا دیر پاس داد. همه کمک کردند. پسر قدمبهقدم جلو رفت و امتیاز آخر را گرفت. زمین پر از تشویق شد.پدر گفت: آن روز، بچهها چیزی مهمتر از بردن را انتخاب کردند؛ اینکه کسی حذف نشود. پسرم عمر زیادی نداشت، اما آن روز فهمید پذیرفته شده است.
این داستان ساده یادآوری میکند که در نگاه مسیح، ارزش آدمها به کارآمدیشان نیست. محبت یعنی کنار گذاشتن معیارهای حذفکننده، تا هیچکس بیرون نماند.
در رسالهٔ رومیان، باب ۱۵ آیهٔ ۷ آمده است:«پس همانطور که مسیح شما را پذیرفته است، شما نیز یکدیگر را برای جلال خدا بپذیرید.»
دوست عزیز، شاید امروز ایمان از همینجا شروع شود؛ از جا باز کردن برای کسی که معمولاً جایگاهی ندارد.
سپاس برای دلی که دیگری را کنار نمیگذارد؛تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری