وقتی فکر میکنی معلمی!
دوست عزیز،
معلم جوانی از شهری بزرگ برای مدتی به منطقهای روستایی رفت تا به کودکان کلاس اول درس بدهد. در یکی از کلاسها میخواست حرف «س» را یاد بدهد. عکسی بزرگ از یک سگ بالا گرفت و گفت: «خب، چه کسی میداند این چیست؟» کلاس ساکت ماند. معلم تعجب کرد و دوباره پرسید. بچهها به هم نگاه کردند. بالاخره یکی از آنها آرام گفت: «خانم، این فقط یک سگ نیست.» معلم مکث کرد. دانشآموز ادامه داد و با سادگی گفت: «این سگ از نژاد خاصی است. ما از اینها اینجا داریم.»
همانجا معلم فهمید مشکل، ندانستن آنها نیست. او دنبال یک جواب ساده بود، اما بچهها چیزی را میدیدند که برایشان عادی و دقیق بود. آنچه برای معلم «آموزش» بود، برای شاگردان «زندگیِ روزمره» بود. او آمده بود چیزی یاد بدهد، اما قبلش لازم بود بفهمد از چه دنیایی با آنها حرف میزند.
این داستان به ما یاد میدهد که دانایی همیشه به معنای جلوتربودن نیست. گاهی لازم است قبل از گفتن، بفهمیم طرف مقابل از کجا میآید. خدا هم همینطور با ما رفتار میکند؛ او قبل از سخنگفتن، قلب ما را میشناسد.
در مزمور ۱۳۹، آیهٔ ۲ آمده است:«تو از نشستن و برخاستن من آگاهی و تمام افکار مرا از دور میدانی.»
دوست عزیز، شاید امروز خدا از تو نخواهد بیشتر توضیح بدهی، شاید بخواهد اول بفهمی.
سپاس برای دلی که عجله نمیکند،تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری