تو برای چیزی فراتر آفریده شدهای
دوست عزیز،
کشاورزی لانهٔ عقابی را پیدا کرد که رها شده بود و در آن تخمی هنوز گرم مانده بود. تخم را با خودش به مزرعه برد و آن را در لانهٔ مرغها گذاشت. تخم شکست و جوجهای به دنیا آمد و همراه مرغها بزرگ شد. او مثل بقیهٔ مرغها دانه میخورد، روی زمین میچرخید و تمام عمرش را در همان حیاط گذراند. خیلی کم سرش را بالا میگرفت.
سالها گذشت تا روزی، در پیری، سرش را بلند کرد و صحنهای شگفتانگیز دید؛ عقابی که در آسمان اوج گرفته بود و آزادانه پرواز میکرد. پرندهٔ پیر آهی کشید و با خودش گفت: «کاش من هم عقاب به دنیا آمده بودم.» اما حقیقت این بود که او عقاب بود؛ فقط هیچوقت نفهمیده بود کیست و برای چه آفریده شده. او به زندگیای عادت کرده بود که پایینتر از هویت واقعیاش بود.
این داستان ساده، یک حقیقت مسیحی را به ما یادآوری میکند. خدا ما را برای زندگیِ زمینیِ محدود نیافریده است. وقتی هویت خود را فقط از محیط اطراف و عادتها بگیریم، فراموش میکنیم فرزندان خدا هستیم و برای زندگیای بالاتر دعوت شدهایم.
در نامه به کولسیان، باب ۳ آیهٔ ۲ آمده است:«دربارۀ آنچه در عالم بالا است بیندیشید، نه به آنچه بر روی زمین است.»
دوست عزیز، شاید امروز وقتش باشد سرت را بالا بگیری و به یاد آوری واقعاً که هستی و برای چه دعوت شدهای!
سپاس برای دلی که به آسمان نگاه میکند،تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری