خانهای که پنجرههایش طلایی بود
دوست عزیز،
دختربچهای در خانهای کوچک و ساده روی تپهای زندگی میکرد. هروقت در باغچه بازی میکرد و قد میکشید، میتوانست آنسوی دره را ببیند؛ خانهای بزرگ روی تپهای آن روبهرو با پنجرههایی طلایی که در نور خورشید میدرخشید. همانجا رؤیاهایش شروع شد. با خودش فکر میکرد زندگی واقعی حتماً آنجاست؛ در خانهای با پنجرههای طلایی، نه در این خانهٔ سادهای که هر روز در آن بیدار میشود.چند سال گذشت تا روزیکه اجازه پیدا کرد از در باغ بیرون برود و با دوچرخه کمی دور شود. راه افتاد، از دره گذشت و به درِ همان خانهٔ رؤیایی رسید. اما وقتی نزدیک شد، دلش فرو ریخت. پنجرهها طلایی نبودند؛ کدر بودند، خاکگرفته و بیروح و خانه، متروکه به نظر میرسید. پس ناامید و دلشکسته برگشت.
در راه بازگشت، وقتی روی دوچرخه سرش را بالا آورد، چیزی دید که نفسش را گرفت. آنطرف دره، روی همان تپهٔ خودشان، خانهای کوچک میدرخشید. پنجرههایش بهخاطر نوری که رویشان افتاده بود طلایی شده بودند. همانجا فهمید که تمام این سالها در «خانهٔ طلایی» زندگی کرده بود و آنچه خانهاش را طلایی کرده، محبت، امنیت و عشقی بود که در آن جریان داشت.
در کتاب امثال، باب ۱۵ آیهٔ ۱۷ آمده است:«خوردن نان و سبزی در جاییکه محبّت هست بهتر است از غذاهای شاهانه در جاییکه نفرت وجود دارد.»
دوست عزیز، شاید تو هم مدتی است به پنجرههای دوردست خیره شدهای. شاید وقتش رسیده یکبار دیگر به خانهای نگاه کنی که همین حالا در آن ایستادهای.
سپاس برای چشمی که دوباره میبیند،تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری