جای میخها و امیدی که میماند
دوست عزیز،
روزی پسرکی بود که زود عصبانی میشد. پدرش کیسهای میخ به او داد و گفت: «هر بار که کنترلت را از دست دادی، یک میخ به حصار حیاط بکوب.» روز اول، پسرک ۳۷ میخ کوبید. حصار پُر شد از نشانههای خشم.
هفتهها گذشت. پسرک کمکم یاد گرفت زبانش را نگه دارد و خشمش را مهار کند. هرچه آرامتر میشد، تعداد میخها هم کمتر میشدند. تا روزی رسید که حتی یک میخ هم نکوبید. با خوشحالی پیش پدرش رفت. پدر گفت: «حالا هر روزی که خودت را کنترل میکنی، یک میخ را بیرون بکش.»
روزها گذشت و بالاخره همهٔ میخها بیرون آمدند. پدر دست پسر را گرفت و کنار حصار برد. پسر به حصار نگاه کرد و ناگهان چهرهاش درهم رفت. جای میخها هنوز آنجا بود. حصار سوراخسوراخ شده بود. آرام گفت: «بابا… من میخها را درآوردم، اما جایشان هنوز مانده.» دلش گرفت و غمگین شد.
پدر لبخند زد و گفت: «درست میبینی. بعضی حرفها و رفتارها جایشان میماند. اما نگران نباش. کاری هست که ما از عهدهاش برنمیآییم، اما مسیح قادر است آن را انجام دهد. او میتواند چیزهایی را که ما خراب کردهایم شفا بدهد و پاک کند؛ حتی زخمهایی را که سالها ماندهاند.»
در نامۀ دوم به قرنتیان، باب ۵ آیۀ ۱۷ آمده است:«کسیکه با مسیح متّحد است، خلقتی تازه دارد. هرآنچه کهنه بود درگذشت و اینک زندگی نو شروع شده است.»
دوست عزیز، شاید جای بعضی میخها هنوز در زندگیات مانده باشد. اما مسیح در ترمیم آنها ناتوان نیست. امید همیشه فراتر از گذشته است.
سپاس برای دلی که آمادهٔ شفایافتن است،تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری