دیدن با چشمِ دل
دوست عزیز،
در یک اتاق بیمارستان، دو مردِ بهشدت بیمار کنار هم بستری بودند. یکی از آنها هر روز اجازه داشت یک ساعت روی تختش بنشیند تا مایع جمعشده در ریههایش تخلیه شود. تخت او کنار تنها پنجرهٔ اتاق قرار داشت. مرد دیگر مجبور بود همیشه به پشت دراز بکشد. آنها ساعتها با هم صحبت میکردند؛ از خانواده، خاطرهها و زندگیای که پشت سر گذاشته بودند.
هر بعدازظهر، مرد کنار پنجره شروع میکرد به توصیف آنچه بیرون میدید. از پارکی زیبا با دریاچهای آرام میگفت، از پرندهها، از کودکان، از زوجهایی که دستدردست هم قدم میزدند. مردی که نمیتوانست بنشیند، چشمهایش را میبست و آنچه را میشنید در ذهنش تصور میکرد. آن یک ساعت، تنها روزنهٔ امید او بود.
یک روز صبح، پرستار وارد شد و دید مرد کنار پنجره در خواب از دنیا رفته است. پس از مدتی، مردِ دیگر درخواست کرد تختش را کنار پنجره ببرند. با زحمت خودش را بالا کشید تا بالاخره دنیا را ببیند. اما پشت پنجره فقط یک دیوار خالی بود.
با تعجب از پرستار پرسید: «پس چرا او اینهمه زیبایی را توصیف میکرد؟»پرستار آرام گفت: «او نابینا بود. حتی دیوار را هم نمیدید. شاید فقط میخواست به تو امید بدهد.»
در انجیل یوحنا، باب ۱۳ آیۀ ۳۴ آمده است:«یکدیگر را محبت نمایید؛ چنانکه من شما را محبت نمودم.»
دوست عزیز، گاهی خدا از ما میخواهد نوری باشیم که خودمان شاید نبینیم، اما دیگری بهواسطهٔ آن زنده بماند.
سپاس برای دلی که امید میبخشد،تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری