سه مسابقه
دوست عزیز،
میگویند روزی پسری جوان بود که تشنهٔ موفقیت بود و فکر میکرد برنده شدن، تنها معیار ارزش است. در روستایش مسابقهٔ دو برگزار شد و جمعیت زیادی برای تماشا آمدند. پیرمردی خردمند هم از راه دور آمده بود. مسابقه شروع شد و پسر با تمام توان دوید و اول شد. مردم تشویق کردند، اما پیرمرد آرام ماند. پسر احساس غرور کرد.بار دوم، با رقیبان تازهای مسابقه داد و باز هم اول شد. باز تشویق، باز غرور؛ و باز سکوت پیرمرد. پسر گفت: «یک مسابقهٔ دیگر!» پیرمرد جلو آمد و دو نفر را معرفی کرد: پیرزنی ناتوان و مردی نابینا. پسر اعتراض کرد، اما مسابقه شروع شد و پسر تنها کسی بود که به خط پایان رسید. این بار جمعیت ساکت ماند.پسر پرسید: «چرا تشویق نمیکنند؟» پیرمرد گفت: «دوباره مسابقه بدهید؛ این بار با هم تمام کنید.» پسر مکثی کرد، دست آن دو را گرفت و آهسته با هم به خط پایان رسیدند. این بار جمعیت با شادی تشویق کرد و پیرمرد لبخند زد.پسر پرسید: «برای چه کسی تشویق میکنند؟» پیرمرد گفت: «در این مسابقه، تو بیش از هر بار دیگر بردی؛ چون یاد گرفتی پیروزی واقعی، با هم رسیدن است.»
در انجیل متی، باب ۲۰ آیهٔ ۱۶ آمده است:«بلی، اینچنین است که آنانی که اول هستند، آخر میشوند و آنانی که آخرند، اول.»
دوست عزیز، شاید امروز خدا از تو نخواهد تندتر بدوی؛ شاید بخواهد دست کسی را بگیری و با هم برسید.
سپاس برای دلی که با دیگران میرسد؛تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری