سنگی که راه را بست
دوست عزیز،
در روزگاران قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را وسط جاده گذاشت و پنهان شد تا ببیند مردم چه میکنند. بازرگانان ثروتمند و درباریان از راه رسیدند. بعضی غر زدند، بعضی پادشاه را سرزنش کردند، اما همه فقط از دور سنگ رد شدند و رفتند.بعد مردی روستایی آمد که باری از سبزی به دوش داشت. وقتی به سنگ رسید، بارش را زمین گذاشت و شروع کرد به هل دادن سنگ. کار سختی بود و بارها خسته شد، اما دست نکشید. بالاخره سنگ را کنار زد. وقتی دوباره بارش را برداشت، کیسهای را دید که زیر سنگ پنهان شده بود؛ پر از سکههای طلا و یادداشتی از پادشاه که نوشته بود این پاداشِ کسی است که راه را باز کرده است.آن مرد چیزی را فهمید که خیلیها از آن میگذرند: گاهی همان مانعی که ما را متوقف میکند، فرصتی است که خدا برای رشد ما گذاشته است. هر مانعی برای دور زدن نیست؛ بعضیها برای برداشتناند. ایمان مسیحی ما را به عمل دعوت میکند، نه فقط شکایت. خدا اغلب برکت را پشت همان سنگی پنهان میکند که جرأت نزدیک شدن به آن را نداریم.
در رسالهٔ یعقوب، باب ۱ آیهٔ ۱۲ آمده است:«خوشا به حال کسی که آزمایشهای سخت زندگی را متحمل میشود، زیرا وقتی از این آزمایشها سربلند بیرون آمد، خداوند تاج حیات را به او عطا خواهد فرمود، تاجی که به تمام دوستداران خود وعده داده است.»
دوست عزیز، شاید امروز لازم باشد بهجای دور زدنِ مانع، قدمی جلوتر بروی و آن را کنار بزنی.
سپاس برای دلی که مسئولیت را میپذیرد؛تو یک معجزهای.
پیمان شبانلاری