همیشه در کنار تو
دوست عزیز،
در آیین قدیمیِ قبیلهٔ چروکی، پسر نوجوان را برای گذر به مردانگی به جنگل میبرند. چشمهایش را میبندند و او باید تمام شب روی یک کندهٔ درخت بنشیند. اجازه ندارد چشمبند را بردارد. باید با صداهای حیوانات، تاریکی و ترس روبهرو شود. اگر تا صبح دوام بیاورد، وارد دنیای مردان میشود.
آن شب پسر از ترس میلرزید. هر صدایی را خطرناک تصور میکرد. باد میوزید، شاخهها میلرزیدند و او فکر میکرد، کاملاً تنهاست؛ اما دست از مقاومت نکشید و تا سپیدهدم نشست. وقتی نخستین نور صبح از پشت چشمبند گذشت، آن را برداشت و همانجا بود که حقیقت را دید: پدرش تمام شب روی کندهٔ کناری نشسته و مراقب او بود. پسر فکر میکرد تنهاست، اما تنها نبود؛ حتی یک لحظه!
در مزامیر، باب ۱۲۱ آیۀ ۵ آمده است:«خداوند حافظ تو است؛ او سایهبانی در کنار تو است.«
دوست عزیز، همین اتفاق در زندگی ما هم میافتد. در لحظههای تاریک، وقتی هیچ نشانهای از کمک نمیبینیم، فکر میکنیم باید همهچیز را تنها تحمل کنیم. اما واقعیت این است که خدا درست کنار ماست. نه دور، نه بیتفاوت، بلکه نزدیکتر از آنچه فکر کنیم.
اگر امروز در مرحلهای هستی که تاریکی زیاد است و صدای مشکلات تو را میترساند، بدان که پدر آسمانیات درست کنار تو نشسته، تو فقط هنوز چشمبند را برنداشتهای!
سپاس برای وجودت،
نور خدا بر قدمهایت آشکار است!
پیمان شبانلاری
(دریافت این پیامها فقط از طریق ثبتنام شخصی انجام میشود.)