وقتی خدا تو را کنارِ کسی میگذارد
دوست عزیز،
گاهی خدا ما را درست در لحظهای قرار میدهد که خودمان هم نمیفهمیم چرا. مثل داستان آن جوان در بیمارستان. او اشتباهی بهجای پسرِ پیرمردِ درحال مرگ آورده شد و میتوانست خیلی ساده بگوید: «من پسر شما نیستم» و برود. اما وقتی دید پیرمرد با آخرین توان دستش را گرفته، فهمید آن لحظه توضیح لازم نیست، حضور لازم است. پس نشست، دستش را نگه داشت و تا سپیدهدم کنار مرد پیر ماند. پیرمرد آرام رفت؛ با این احساس که تنها نیست.
این یعنی محبت واقعی! گاهی قویترین خدمت این نیست که چه میگوییم، بلکه این است که میمانیم.
در نامۀ دوم به قرنتیان باب ۱ آیۀ ۴ آمده:
»او ما را تسلی میدهد تا ما نیز همین تسلی را به کسانی دهیم که در زحمتند و به همدردی و تشویق ما نیاز دارند.«
دوست عزیز، شاید امروز خدا تو را کنار کسی میگذارد که بیش از پند و نصیحت، فقط به یک حضور امن نیاز دارد. یک نگاه، یک پیام کوتاه، یک گوش شنوا، یک «من هستم»، گاهی معجزهای میسازد که خودت هم باور نمیکنی.
دعا میکنم خدا از تو ابزاری بسازد برای آرامکردن دلهایی که شکستهاند، و تو در این مسیر محبت، خودت هم آرامش تازهای پیدا کنی.
سپاس برای قلب تو که مشتاق محبت کردن است
تو یک معجزهای!
پیمان شبانلاری
(دریافت این پیامها فقط از طریق ثبتنام شخصی انجام میشود.)