وقتی خدمت، جای خدا را میگیرد
دوست عزیز،
گاهی بدون آنکه بفهمیم، در دلِ کارهای خدا گم میشویم و از خودِ خدا دور! داستان خادم سالخورده همین حقیقت را روشن میکند. او سالها پشت میز، میان پروندهها و برنامهها خدمت میکرد و همه فکر میکردند خدمتی عالی دارد. اما خودش میدانست مدتهاست صدای خدا را نمیشنود. دعاهایش کم و حضور خدا کمرنگ شده بود. در واقع خدمتش تبدیل شده بود به کار اداری.
هر روز با خودش میگفت: "وقتی کارها سبک شود، دوباره با خدا تازه میشوم." اما آن روز هیچوقت نمیآمد. تا اینکه شبی، در سکوتی عمیق، حقیقت مثل ضربهای بیدارش کرد. فهمید خدا او را برای شلوغیِ خدمت نخواسته، بلکه برای رابطه و حضور. خدا قلبش را میخواست، نه فعالیتش را!
در مزمور ۴۶ آیۀ ۱۰ نوشته شده است:
«باز ایستید و بدانید که من خدا هستم.»
خدا دعوت میکند آرام شوی، بایستی، و دوباره نگاهت را به او برگردانی.
دوست عزیز، شاید تو هم در مسیری هستی که کارت زیاد شده، وظایفت سنگین و فشارها بیشتر شده و کمکم حضور خدا از مرکز زندگیات عقب رفته. شاید به خودت گفتهای «بعداً»، «وقتی وقت داشتم»، «وقتی اوضاع بهتر شد»؛ اما حقیقت این است که لحظهٔ بازگشت، همین الان است.
امروز خدا به تو میگوید: قبل از خدمت، من تو را میخواهم. قبل از برنامههایت، قلبت را میخواهم.
دعا میکنم همین امروز مکث کنی، نفسی عمیق بکشی و دوباره وارد حضور پُرمحبت او شوی.
سپاس برای قلبی که همیشه میخواهد به خدا نزدیک بماند،تو یک معجزهای!
پیمان شبانلاری
(دریافت این پیامها فقط از طریق ثبتنام شخصی انجام میشود.)