دعوت پنهان در دل زبالهها!

دوست عزیز،
یکی از خوانندگان برای ما چنین نوشت:
«از همسرم جدا شدهام و دور از دو دخترم زندگی میکنم. با افسردگی شدید، بیکاری و فقر دستوپنجه نرم میکنم. مدتی با پیرمردی که زباله جمع میکرد، همراه شدم و در تفکیک زبالهها کمکش میکردم. شبها در میان زبالهها چیزهایی میدیدم که مرا به یاد خانوادهام میانداخت. یک شب، در میان لیوانهای کاغذی دور ریخته، آگهیای دیدم که رویش نوشته بود: هرجا باشی برایت قهوه میفرستیم. احساس کردم خانوادهام برایم نوشتهاند. آن شب شکستم. خواب دیدم همسر سابقم با جمعی بر سر میز اشرافی نشسته، و من با گروهی دیگر روی زمین، درحال خوردن پسماند آن سفرهایم. جوانی نورانی کنارم نشست و گفت: ناراحت زرقوبرق سلطنت آنها نباش. آیا میخواهی پادشاهی خودم را نشانت دهم؟ سپس مرا به شهری باشکوه، پر از برجها و کاخهای نورانی برد. وقتی برگشتیم، او نانی خشک به اندازهٔ یک سکه در دهانم گذاشت. بعد فهمیدم نام آن مراسم عشای ربانی است.»
در کتاب متی باب ۲۲، آیهٔ ۹ آمده: «پس به چهارراهها بروید و هر که را یافتید، به عروسی دعوت کنید.»
دوست عزیز، گاهی خدا از زبالهها، از فقر، از اشک، از بیکسی، صدای دعوتش را به گوش ما میرساند. تو نیز دعوت شدهای تا به این دعوت پاسخ بدهی، حتی اگر هنوز در ضعف باشی!
سپاس برای بودنت،
تو یک معجزهای!
پیمان شبانلاری
